نرگسِ بهبهان

 

تهران

20 دی 90

از ونک تا میرداماد

 

 

پیرمرد نگاهش به شاخه‌های نرگس در دستم است. می‌پرسد:

پیرمرد                حالا اینا بو اَم داره؟

شاخه‌ها را می‌گیرم طرفش. بو می‌کندشان.

پیرمرد                خیلی کمه بوشون.

من                    دیگه در حد گل‌خونه‌های تهران بو می‌ده دیگه. نرگس شیراز که نیس.

مرد جوان شیک‌پوشی که صندلی جلو نشسته و یک عینک آفتابی درشت بر چشم دارد، بدون آن‌که سرش را برگرداند طرف ما می‌گوید:

مرد جوان            البته اون که به اسم نرگس شیراز مشهور شده، اصلش مال بهبهانه، نه شیراز. تقریبَن از حدود سه چار هفته‌ی پیش چیدنِشون شروع شده تا یکی دو هفته‌ی دیگم هس. اگه برین بهبهان می‌بینین. یه عالم دشت، پُرِ نرگس. خیلی جذابه. ولی خب کیه که اینا رُ به مردم معرفی کنه؟ ما این‌جا تو این تهرون، عادت کردیم همین صحنه‌ها رُ ببینیم. همش باید دعوا ببینیمُ درگیریُ سروصدا وُ ترافیکُ دودُ دَم. همَش تو سرُ کله‌ی هم می‌زنیم. نفسم که می‌کشیم، دوده.

پیرمرد                آره والا. چن وقت پیش، من یکی از همکارای قدیمم به یکی دیگه از همکارا گفت آقاجون ما تو گلپایگان زندگی می‌کنیم، اون‌جام عسلای خیلی خوبی داره، بیاین تابستون یه سر اون‌جا. خلاصه اون بنده خدا وُ خونوادَشُ با خودش برد اون‌جا پیش خودش. یه یه هفته‌ای اون‌جا بودن. یه روز دیدمش، گفت عجب غلطی کردم اینا رُ دعوت کردم. گفتم چرا؟ گفت اینا اومدن، من همون صبح اول صبحونه شیر تازه‌ی گاو گذاشتم جلوشون. می‌گفت همَشون از دَم مریض شدن، کارشون کشید به بیمارستان. عادت نداشتن شیر تازه بخورن. به اون چربی. مث یه دست کله‌پاچه سنگین بوده واسَشون. بدنِ‌شون عادت نداشته. مگه نه محلیاشون می‌خورن، صد سالَم عمر می‌کنن. ولی ما این‌جا به همین زندگی عادت کردیم. یه مشت آب سفیدُ می‌خوریم به اسم شیر، نه چربی داره، نه خاصیت، نه هیچی. گفتم بِش باباجون ما که به اون هوا عادت نداریم. ما باید به‌جای اکسیژن دود تنفس کنیم، باید آب سفید به جای شیر بخوریم. بدن‌مون این‌جوری عادت کرده. جایی بریم که هوای سالم باشه، غذای سالم باشه، مریض می‌شیم. این که اسمش زندگی نیس. زندگی رُ اونا می‌کنن که تو درُ دهاتن. آروم، تمیز، پاک، سالم. نه استرسِ ما رُ دارن، نه اعصاب‌خوردیِ ما رُ دارن، نه این غذاهای ناسالم ما رُ دارن. آخه گوسفندی که کاغذُ آشغال بخوره، این چی می‌شه گوشتش؟

من                    خب اونام حسرت زندگی ما تو تهرون رُ می‌خورن.

پیرمرد                بعله. خب به خاطر امکاناتشه. مگه نه امکانات تهرونُ ببری گلپایگون، طرف مگه مغزِ خر خورده بیاد تو این دودُ دِم؟ ولی زندگیِ سالمُ خیال آسوده رُ اونا دارن.

مرد جوان            خیال آسوده که ندارن. این دوستمون که می‌گن اونا حسرت این‌جا رُ دارن، واسه اینه که گول ظواهر این‌جا رُ میخورن. نه این‌که هیچ دردی نداشته باشن. بنده‌های خدا اونام درد خودشونُ دارن. الانه دیگه اوضاع همه بِهَم ریخته. همه درد دارن. مشکل دارن. بدبختی دارن. منتها اونا اقل‌کم یه هوای تازه دارن که توش نفس بکشن. یه طبیعت بکرُ قشنگ دارن. یه آرامش دارن. من شغلم جوریه که مدام در سفرم. هفته‌ای لااقل دو بار سفر می‌رم. همه‌جای این مملکتُ رفتم. شما پرت‌ترین جای این مملکتُ بری، اونقد جاهای دینی داره، اونقد طبیعت بکرُ دس‌خورده نداره، اونقد زیبایی داره که خدا می‌دونه.

دختری که از آن وقت تا حالا ساکت نشسته بود، می‌پرد وسط حرف مرد جوان و از راننده می‌پرسد:

دختر                  آقا من می‌خوام برم دفینه.

راننده                 موزه‌ی دفینه؟ جلوتره.

دختر از روی کاغذ آدرس را بلند می‌خواند:

دختر                  جنبِ دفینه، بازار بزرگ.

پیرمرد                می‌خوای دفینه یا بازار بزرگ؟

دختر                  بازار بزرگ.

راننده                 بیا این دفینه، اینم بازار بزرگ.

دختر                  چقد می‌شه؟

راننده                 شیشصد.

دختر                  بفرمایین.

راننده                 خورد نداشتی؟ صدی چی؟

دختر                  نه.

دختر که پیاده می‌شود، پیرمرد از مرد جوان می‌خواهد که ادامه دهد:

پیرمرد                می‌فرمودین.

مرد جوان            بله عرض می‌کردم. یه مملکت چارفصل داریم. شما اردیبهشت هرجای این کشور که بری یه صفای خاصی داره. بی‌نظیره تو دنیا. ولی قدرشُ نمی‌دونیم. یه دوره‌ای من اردیبهشت می‌رفتم لرستان. این طبیعت زاگرس، اصلن دیوانه‌کنندَس. ولی این ملت ما فقط راهِ شمالُ بلدن. تا دو روز تعطیلات پیدا می‌شه راه می‌افتن طرف شمال.

پیرمرد                واسه اینکه نزدیکه.

مرد جوان            نه. چطور حاضرن هشت ساعت تو راه‌بندون جاده چالوس وایسن، ولی حاضر نیستن پنج ساعت از اون‌وَر برن لرستان، پای زاگرس. من نمی‌فهمم چی داره این شمال آخه؟

پیرمرد                هیچی. یه دریا داره که اونم ممنوع الوروده و نمیشه رف توش.

من                    تازه دیگه تهرانیا چیزی از شمال باقی نگذاشتن.

پیرمرد                بعله. همین‌طوره.

مرد جوان            یا همین کیش که حالا مثلن بهترین جای تفریحی ایران شده وُ ادعاشونه آقایون که این‌جا رُ کردیم قطب گردشگری. چارتا برجُ پاساژ ساختن اسمشُ گذاشتن گردشگری. ملت هم میرَن فقط واسه خرید. درصورتی‌که این جزیره یه عالم خواص درمانی داره. به خاطر مقدار بالای اکسیژنی که اونجاس. به خاطر مرجان‌های دریایی‌ش. فقط یه‌جای دیگه تو دنیا هست که این ویژگی رُ داره. اونم بحر المیته، بین اردنُ اسرائیل. اون‌جا چون کم‌ارتفاع‌ترین جا تو دنیاس، اکسیژن زیادی داره. اگه برین می‌بینین دورتادورِ تمام ساحلاش هتلای بزرگِ زنجیره‌ایِ بین‌المللی ساختن به چه بزرگی. و چقدر از سراسرِ دنیا گردشگر میاد اون‌جا واسه درمان. همین شرایطُ تو کیش ما داریم. بهترشم داریم. چون این‌جا به‌خاطر یه موجود طبیعیه، یعنی مرجانا. ولی کیه که استفاده کنه؟

پیرمرد                اصلن کسی خبر نداره.

مرد جوان            یا همین سواحل بوشهر. جنس شن‌ماسه‌های خاصی که اون‌جا داره تو دنیا کم‌نظیره. طوریه که یه عالم خاصیت درمانی داره. شاید فقط یه جای دیگه تو دنیا شبیهش هست اونم سواحل استرالیاس. ولی اصلن ما استفاده نمی‌کنیم. یا سمت چابهار همین‌طور. باید یه عده برن سرمایه‌گذاری کلان کنن، اطلاع‌رسانی کنن. ولی کی این کارُ می‌کنه؟    

پیرمرد                هیشکی.

مرد جوان            تو عسلویه، آب اون‌جا جون می‌ده برای غواصی. یکی از بهترین نقاط دنیاس واسه غواصی. یه آقایی هم اومد چَن وقت پیش سرمایه‌گذاری کرد اون‌جا مجموعه غواصی راه انداخت. یه مدتی گذشت، نه کسی تحویلش گرفت، نه تبلیغشُ کرد. هیچی دیگه، ورشکست شد بنده خدا.

پیرمرد                همینه دیگه. اصلن کسی به فکر نیس. کی جرأت می‌کنه سرمایه‌گذاری کنه؟

مرد جوان            شیرازیای قدیم یه رسمی داشتن، وقتی بچه‌شون به دنیا میومد شراب دفن می‌کردن. حالا همون شرابُ ببین ترکیه چه قیمت می‌دَن.  

پیرمرد                همین‌طوره. یادمه. آقا من همین کنار پیاده می‌شم.

همان‌طور که پیاده می‌شود:

پیرمرد                مشکل ما یک دوتا نیس که آقا!

با پیاده‌شدن پیرمرد، چند دقیقه‌ای به سکوت می‌گذرد. ذهن من هنوز درگیر دشت‌های نرگس بهبهان است. می‌پرسم:

من                    نرگسای بهبهان همین اندازه‌ای‌اَن؟ یا ازون درشت‌تران که بِشون می‌گن شهلا؟

برمی‌گردد و اول با تعجب به من و بعد هم به گل‌ها نگاه می‌کند.

مرد جوان            نه درشت‌تر از اینه. خصوصیت بذرشونَم اینه که یه بار که بکاری تا چندین‌سال برات گل می‌ده. هر سالم که می‌گذره گُلاش بزرگ‌تر می‌شه.

راننده                 به اون می‌گن نرگس. نه این تهرونیا. گل باید تو خاک دربیاد. نه گلخونه. بی‌بو وُ بی‌خاصیت.

سرم را خم می‌کنم طرف گل‌ها، چشم‌هام را می‌بندم و نفس عمیق می‌کشم. انگار که بخواهم همه‌ی عطرشان را ـ همان عطر نیم‌بندِ گلخانه‌ایِ آمیخته با بوی دود تهران را ـ یک‌جا ببلعم.

محسن حسام مظاهری ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
    پيام هاي ديگران ()    +

جان مولا

 

یک

مشغول بالارفتن از آخرین پله‌های ایستگاه‌ام که صدای گوش‌خراش جیغ‌زدن یک دختر جوان به گوشم می‌رسد. سرعتم را بیش‌تر می‌کنم که ببینم چه خبر شده. طبعاً کم نیستند کسان دیگری که مانند من با شنیدن صدا ترغیب شده‌اند زودتر خودشان را به در خروجی برسانند. احتمالاً یک سوآل در ذهن همه‌مان است: یعنی در این ساعت از روز که خیابان و ایستگاه آن‌قدر شلوغ است، چه کسی به خودش این جسارت را داده که متعرض دختری شود؟ ولی بالای پله‌ها که می‌رسیم معما حل می‌شود:

یک هایس سفیدرنگ با نوار سبزی آشنا، که پایین آرم نیروی انتظامی روی درش نوشته «گشت ارشاد» و دو زن جوان مأمور ـ که نمی‌دانم چه اصراری است این اندازه زشت‌رو و پراخم باشند ـ که با حمایت دو مرد جوان مأمور می‌خواهند به زور دختری که روسری نارنجی‌اش را شل بسته و «بدحجاب» است را سوار ماشین کنند. صحنه آن‌قدر تکراری است که نه من و نه هیچ‌کدام دیگر مسافران کنج‌کاو علاقه‌ای به ایستادن به تماشا نداریم. سری به تأسف تکان می‌دهیم و راه‌مان را می‌کشیم می‌رویم. با احساسی آمیخته از سرخوردگی و تأسف و استیصال.

 

دو

9 دی 90

از جلسه‌ی قرآن خانگی یکی از دوستان قدیم دانشکده برمی‌گردیم. آخر شب است و آخرین قطار. سوار می‌شویم و همان دم در می‌ایستیم. ایستگاه بعد، پیرمردی با هیبتی عجیب عصارزنان سوار می‌شود. انگشترهای بزرگی که به هر انگشت دارد و ریش و موی سفید و انبوه و کلاه جالبی که بر سرش است توجه‌ام را جلب می‌کند. زیرچشمی نگاهش می‌کنم. به فاطمه هم گِرا می‌دهم که «دستش را ببین!» اما تا می‌آید سر بچرخاند، پیرمرد دستش را می‌برد در جیب کتش. انگار که چیزی را می‌جوید. می‌رسیم ایستگاه امام‌خمینی. هم ما و هم پیرمرد پیاده می‌شویم. می‌خواهیم برویم که پیرمرد جلوی‌مان سبز می‌شود. آرام با لحنی مهربان و درعین‌حال تحکم‌آمیز، مثل پدربزرگ‌های توی قصه‌ها، به من می‌گوید «شما بمان! من با شما کار دارم». به فاطمه هم می‌گوید: «خواهرم! شما هم بمان! با شما هم کار دارم» بعد دستش را از جیب کتش بیرون می‌آورد و سکه‌ی طلایی‌رنگی را می‌دهد به فاطمه. «این را از من بگیر! به خاطر این حجابی که داری». یک سکه هم به من می‌دهد. تشکر می‌کنیم. برای‌مان دعا می‌کند و خداحافظی می‌کنیم. هنوز نرفته، سر برمی‌گرداند و به فاطمه می‌گوید «جانِ مولا این حجابتُ نگه دار!»

و می‌رود. به سکه‌ی کف دستم نگاه می‌کنم. رویش نوشته: «یا صاحب الزمان!» 

محسن حسام مظاهری ; ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
    پيام هاي ديگران ()    +

سفره

 

بازار تهران

دهه محرم 90

 

کاسب اولی             خب آقاناصر! امسال ایشالا کی بیایم سرِ سفره؟

کاسب دومی           [با ناراحتی] امسال سفره نمی­ندازم حاجی.

کاسب اولی             [با تعجب] نمی­ندازی؟! چرا؟

کاسب دومی           دستُ بالم تنگه راستش. پس برنمیام.

کاسب اولی             حیف نیس بعدِ این چند سال؟

کاسب دومی           چرا. خودم خیلی دلم می­سوزه. ولی چی­کار کنم.

کاسب اولی             خدا قهرش نیاد. من می­گم شده دستی یه قرض بگیر، نذار نذرت زمین بمونه.

کاسب دومی           نه حاجی. نذر نکرده بودم.

کاسب اولی             خب پس. خیالم راحت شد. طوری نیس. ایشالا سال دیگه دسُّ بالت باز میشه، از سر می­گیری.

کاسب دومی           ایشالا. دعا کن!

محسن حسام مظاهری ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٤
    پيام هاي ديگران ()    +

دیگه جمیله که نمی‌رقصه

 

رشت

از سبزه­میدان تا توشیبا

 

 

من                    تا رستوران محرم چند می‌بری؟

راننده                 کجا هست؟

من                    من نمی‌دونم. ما مال این شهر نیستیم.

راننده                 منَم مالِ این شهر نیستم.

زیرلب می‌گویم خب پس مگه مرض داری مسافرکشی می‌کنی؟

راننده                 قربونت برو ازون دکه روزنامه‌ایه سوآل کن کجاس؟

این را می‌گوید و خودش هم سریع پیاده می‌شود و قبل از من خودش را می‌رساند به جوان روزنامه‌فروش. آدرس را که متوجه می‌شود، سوار می‌شویم.

من                    مال این‌جا نیستی پس مال کجایی؟

راننده                 من بچه‌ی جنوبم.

من                    کجای جنوب؟

راننده                 آبادان.

من                    پس این‌جا چه‌کار می‌کنی؟

از آینه‌ی وسط نگاهم می‌کند و می‌گوید:

راننده                 شما خودتون این‌جا چه‌کار می‌کنین؟  

من                    ما خب اومدیم سفر.

راننده                 خب منم اومده بودم سفر. پونزده‌سال پیش. ولی موندگار شدم.

من                    قبلِش آبادان بودی؟

راننده                 نه. اصفهان بودم.

من                    جدی؟ کجاش؟ لابد آبادانی‌مسکن؟

راننده                 نه. شاهین‌شهر.

من                    منم بچه‌ی اصفانم.

راننده                 بچه‌ی کجاشی؟

من                    طرفای جلفا.

با تردید می‌پرسد:

راننده                 ارمنی که نیستی؟

من                    نه بابا!

پشت چراغ خطر می‌ایستد.

من                    می‌گم شما که مال جنوبی، به نظرت لهجه‌ی گیلکی شبیه لهجه‌ی دزفولی نیس؟

می­زند توی ذوقم:

راننده                 نه بابا! اصلن!

من                    چرا. من دقت کردم. مثلن بوداشونُ خیلی شبیه هم می‌گن.

سری به نفی تکان می‌دهد و بی‌حوصله زیرلب می‌گوید:

راننده                 دزفولیای صهیونیست؟

با تعجب می‌پرسم:

من                    چی؟ صهیونیست؟ چرا؟

راننده                 آخه اونا فقط خودشونُ قبول دارن. خیلی مغرورن.  

من                    چه جالب! خبر داشتم که شوشتریا با دزفولیا کل‌کل دارن ولی نمی‌دونسَّم آبادانیا هم با دزفولیا مشکل دارَن.

راننده                 نه مشکل ندارن. می‌دونی یه‌جور ...

کَل‌کَل دارن.

راننده                 آره. کل‌کله.

من                    مث همین فومنیا و رشتیا.

راننده                 آره دیگه. من خیلی شهرگردی کردم، تو همه‌ی استانا بین همه‌ی شهرا این حرفا هست.

من                    حالا از زندگی تو رشت راضی هستی؟

راننده                 ببین! از من بشنو! این شمالیا آدمای خوبی نیستن.

من                    چرا؟ چی‌شون بده؟ اخلاقِشون مثلن؟

راننده                 همین که گفتم بهت دیگه.

فاطمه                حالا شما که خیلی شهرا رُ رفتی بین اصفهانُ رشتُ آبادان کودومِشون واسه زندگی خوبه؟

راننده                 معلومه؛ اصفهان. فرهنگِ شهریِ اصفهان هیچ‌جای دیگه نیست. اصفهان آقاس. این‌جا که به درد نمی‌خوره. اصلن کار نیست. حالا کِی می‌خواین برگردین؟

من                    دو سه ساعت دیگه؟

راننده                 با چی می‌رین؟

من                    اتوبوس.

راننده                 نفری چند؟

من                    یازده.

راننده                 یازده؟! با ده‌تومن می‌تونستی با سواری بری، چارساعته.

من                    اتوبوسِش وی‌آی‌پی اِ آخه. راحته.

راننده                 هرچی باشه. دیگه جمیله که توش نمی‌رقصه.    

خیلی خودم را کنترل می‌کنم که نخندم.  

راننده                 رسیدیم. این میدونِ توشیباس. از این‌جا به بعد دیگه حواستون جمع باشه که رستورانُ رد نکنیم. اون‌جور که روزنامه‌چیه آدرس داد باید همین‌جاها باشه.

زیر لب تکرار می‌کند:

راننده                 رستوران محرم. محرم! چه اسمی!

محسن حسام مظاهری ; ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢۸
    پيام هاي ديگران ()    +

عدل علی

تهران

یکی از سوپرمارکتهای دریانی 

 

 

خریدار           هزارُ پونصد؟! پریروز که ازت خریدم هزارُ دیویس. دوروزه سیصدتومن رَف روش؟!

فروشنده       بعله دیگه. ایناها. روش نوشته. سواد داری که!

خریدار           ای داد بیداد!

جوان فروشنده پوزخندی می­زند و با شیطنت می­گوید:

فروشنده       همینه! حکومتِ عدلِ علی اِ دیگه!

خریدار که از این پاسخ راضی نیست، با بی­میلی می­گوید:

خریدار           تو حکومت علی هم دزدی می­شده.

فروشنده بلافاصله جوابش می­دهد:

فروشنده       بعله؛ ولی خودِ علی که نمی­دزدیده. خودش که اختلاس نمی­کرده.

مرد خریدار دیگر چیزی نمی­گوید. سطل ماست را برمی­دارد و از مغازه می­رود بیرون. جوان فروشنده برمی­گردد طرف من.

فروشنده       بد می­گم؟

محسن حسام مظاهری ; ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳
    پيام هاي ديگران ()    +

همه‌ش نقشه‌ی آمریکاس

 

بیروت

1 ژوئن 2011 میلادی (11 خرداد 1390)

 

دوازدهِ شب است و بعد از یکی دو ساعتی پرسه‌زدن در «پاریس‌کوچولو»، خسته و کوفته می‌خواهیم برگردیم هتل. از بین شوفرتاکسی‌هایی که می‌آیند سراغ‌مان، یکی‌شان ـ که پیرمرد ریش‌سفیدی است ـ می‌گوید که آدرس هتل‌مان را بلد است. گرچه کمی بعد معلوم می‌شود این‌طور نبوده! وقتی جلوی هتلی در مرکز شهر می‌ایستد و تازه متوجه می‌شویم بیروت دو سه تایی هتل رویال دارد که میان هرکدام‌شان کیلومترها فاصله است و دورترینشان همان رویال پارکی است که هتل ماست و در حاشیه‌ی شهر است. بالاخره با کمی چک و چانه راضی می‌شود که فرمان را بچرخاند طرف «جبل»، در ازای چند لیر بیش‌تر از آن‌که اول طی کردیم! این یعنی یک بیروت‌گردی کامل! که چهل‌وپنج شش دقیقه‌ای طول می‌کشد و برای ما غنیمت است. خصوصاً که معلوم می‌شود پیرمرد، از آن حزب‌اللهی‌های دوآتشه‌ی لبنانی است که سری هم در کتاب و روزنامه دارد. پس بحث را شروع می‌کنیم.

 

من                    شما مال خود بیروتی؟

راننده                 نه. من متولد جنوبم.

من                    پس حتمن شیعه هستی.

راننده                 بله.

من                    آدم تو بیروت که می‌گرده، به‌نظرش می‌رسه مردم لبنان نباید از نظر رفاهی مشکل چندانی داشته باشن. همین‌طوره؟

راننده                 نه. این‌طور نیست. وضعیت اقتصادی خیلی بده. مشکلات زیاده.  

من                    جدَن!؟ ولی خیلی ماشینای گرون‌قیمت تو خیابون هس که!

راننده                 اینا همه با قرض بانکی خریده شده. خود من هر ماه دویست‌هزار لیر وام می‌دم واسه این تاکسی.

من                    که این‌طور. وضع مسکن چه‌طوره؟

راننده                 اونم خیلی گرونه. باید چندمیلیون دلار داشته باشی تا بتونی تو بیروت خونه بخری. اجاره‌هام سرسام‌آوره.

من                    پس برخلاف تصور من باید فقیر هم زیاد باشه. نه؟

راننده                 خیلی زیادن. فاصله‌ی فقیر و غنی خیلی زیاده. مردم دو دسته‌اند: یه عده غنی، یه عده فقیر.

من                    کدوم مناطق شهر فقیرنشینه؟

راننده                 بیش‌تر اطراف بیروت.

من                    همه‌جای لبنان این‌طوریه؟

راننده                 نه. فقط بیروت اینجوره. باقی شهرا بهتره.

من                    بیروت خیلی هم مهاجر داره. نه؟

راننده                 بعله. خصوصاً از کشورهای عربی خلیج [فارس] خیلیا میان این‌جا زندگی کنن. بیش‌ترم سُنیا می‌آن.

من                    جوونای لبنان به ازدواج گرایش دارن؟

راننده                 بله. خیلی. ولی امکاناتش رُ ندارن. شرایط مساعد نیست. خصوصن مشکل خونه. خیلیا امکان اجاره‌نشینی ندارن.

من                    وضعیت فرهنگی چه‌طوره؟ الان که از داون‌تاون رد می‌شدیم، یه کازینو دیدم که صداش کل خیابونُ برداشته بود. جوونا هم دسته‌دسته دخترُ پسر می‌رفتن توش.

می‌خندد.

راننده                 ازین‌جاها که تا دلت بخواد تو بیروت هست. این‌جا همه‌چی پیدا می‌شه.

من                    پس آمار فسادم باید بالا باشه.

راننده                 نه اتفاقن. اولن این‌جورجاها فقط تو چند منطقه‌ی شهره. ثانین فقط مخصوص بیروته. ثالثن عده‌ی کمی از جوونا مشتری‌شونَن. فاسدهاشون. ولی اکثر جوونای لبنانی مؤمنَن.

من                    جوونای شیعه یا سنی؟

راننده                 فرقی نمی‌کنه. تو هردوتا فاسد هست. ولی بیش‌ترشون مؤمنن. چه سنی باشن چه شیعه.

من                    تو این‌جور مسایل دولت دخالتی نمی‌کنه؟

راننده                 اصلن. دولت دست حریریه. حریری‌اَم خودش فاسده. دولتِشَم مشوق فساده. برخورد که نمی‌کنه هیچ، ترویج فسادم می‌کنه.

من                    این موج انقلابای عربی به‌نظرت به لبنان هم می‌رسه؟

راننده                 نه. لبنان با کشورای عربی دیگه فرق می‌کنه. این‌جا هیچ‌وقت انقلاب نمی‌شه.

من                    چرا؟ مگه هفده هجده سال جنگ داخلی نداشتین؟

راننده                 اون دیگه تموم شد. مال خیلی وقت پیشه. الان شرایط خیلی عوض شده.

من                    چه‌طور؟

راننده                 الان قدرت بین طوایف مختلف تقسیم شده. یه بخشش دست شیعه‌هاس، یه بخش دست سنیا، یه بخش دست مسیحیا. هیچ‌کدوم نمی‌تونه اون یکی رُ حذف کنه. 

من                    نظرت در مورد دولت حریری چیه؟

راننده                 حریری مزدور آمریکا و اسراییله. فقط می‌خواد تفرقه بندازه. همه‌ی دعوام سرِ پوله. خیلی از کشورای عربی از حریری حمایت می‌کنن. اونم روبه‌روی حزبالله می‌ایسته.

من                    مث سعودی.

راننده                 بله. بیش‌تر از همه سعودی کمکِش می‌کنه. اینا همه‌ش نقشه‌ی آمریکاس. تا به‌جای اسراییل، مسلمون با مسلمون بجنگه. من می‌گم هم شیعه محترمه، هم سنی. همه مسلمانیم.

من                    همه یه امتیم.

راننده                 احسنت. این اختلافا فقط کار اسراییله. ما به‌جای همدیگه، باید با اسراییل بجنگیم.

من                    جنبلاط چی کار می‌کنه؟

راننده                 اون که اصلن نباید حسابش کرد! اون فقط بنده‌ی منافع شخصی خودشه. یه روز ازین حمایت می‌کنه، یه روز ازون.

من                    منافقه.

راننده                 احسنت. منافقه. دقیقَن.

من                    چه خبر از جعجع؟

راننده                 جعجع که رسمن عامل اسرائیله.

من                    مسیحیا چی؟ مث عون و سلیمان؟

راننده                 اونا وضعشون بهتره. متحد شیعه‌هان. واقعن هم حمایت می‌کنن. مث همین عون.

من                    آیا همه‌ی سنیا با شیعه‌ها اختلاف دارن؟

راننده                 نه. سنی‌ها هم دسته‌دسته‌اَن. یه عده‌شون طرف‌دار شیعه و حزب‌الله اَن.

من                    واقعن خدا حفظ کنه نصرالله رُ!

راننده                 ان‌شاءالله. آمین.

من                    تو ایران خیلیا به شما لبنانی‌ها علاقه دارن.

راننده                 ملت لبنان هم همین‌طور، خیلی مردم ایران و مرشد اعظم رُ دوس دارن.

من                    راستی یه سوآل. چرا این‌قدر بانک هست تو بیروت؟

راننده                 خب اولن یه عده پولدارن که میذارن تو بانک پولشونُ و سودشُ می‌خورن. اما بیش‌تر مردم مقروضن. چون به اعتبار بانک خرید می‌کنن. و همیشه بدهکار بانکن.

من                    لابد با بهره‌ی بالا؟

راننده                 خیلی بالا. یعنی چیزی که طبق فتوای شرعی حرامه. چون قرض الحسنه نباید مشروط باشه. ولی این‌جا همه‌ی بانکا رباخوارن. چون نظام اقتصادی، اسلامی نیس. دستورات شرع اجرا نمی‌شه.

من                    فکر می‌کنی اگه حکومت لبنان، اسلامی بود، بهتر بود؟

راننده                 حتمن بهتر بود. باید تو لبنان نظامی که احکام اسلام رُ اجرا کنه، تشکیل بشه.  

من                    چه حکومتی خوبه؟ مثلن ایران یا عراق یا مصر؟

راننده                 نه. اونای دیگه که اسمشون فقط اسلامیه. حکومت‌شون اسلامی نیس. اصلن هیچ کشور عربی حکومت اسلامی نداره. یه چیزی تقریبن شبیه ایران خوبه. ... راستی این ماجرای اختلاف احمدی‌نژاد و آیت‌الله خامنه‌ای چیه؟ راسته؟

جا می‌خورم از سوآلش.

من                    والا چی بگم. تا حدودی واقعیت داره. شما از کجا خبردار شدی؟

راننده                 این‌جا خب رسانه‌های ایرانی هست. مث العالم.

من                    یعنی العالم این خبرُ گفت؟!

راننده                 نه. من تو روزنامه‌ها خوندم. جریان چیه؟ ما خیلی نگران شدیم.

من                    متأسفانه یه‌عده‌ای دوروبر احمدی‌نژادن که آدمای سالمی نیستن. این مسایل زیر سر هموناس.

راننده                 شنیدم گفتن امام‌زمان قراره ظهور کنه؟

من                    همچین ادعاهایی دارن.

راننده                 من شنیدم احمدی‌نژاد ولایت فقیه رُ قبول نداره.

دوباره جا می‌خورم.

من                    والا چی بگم.

راننده                 اینا همه‌ش نقشه‌ی آمریکاس. اونا نمی‌خوان کشوری مث ایران مستقل باشه.

من                    همین‌طوره.

راننده                 ولی خیالت راحت! احمدی‌نژادها میان و میرن. اصل چیزِ دیگه‌ایه.

محسن حسام مظاهری ; ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۱
    پيام هاي ديگران ()    +

فرزندان آدم و حوا

 

 

یکی از جذابیتهای سفری که حدود دو ماه پیش به سوریه و لبنان داشتم، تجربهی همصحبتشدن با مردم آن دو کشور بود. خصوصاً در تاکسیها و با رانندهتاکسیها که مجال مناسبی در اختیارم بود. ماحصلش شد چند تاکسینوشتِ سوری و لبنانی که از این به بعد در وبلاگ خواهم گذاشت. اول میخواستم دیالوگها را به همان زبان که بیان شدهاند یعنی عربیِ دستوپاشکسته‌ی من و کتابیِ آن‌ها بیاورم. ولی به نظرم رسید آوردن ترجمهشان معقولتر است.

اما قبل از خواندن اولین تاکسینوشت سوری، یک نکته را لازم یادآوری کنم. و آن اینکه بهتبع ناآرامیها و حساسیت وضعیت سیاسی دو کشور، خصوصاً سوریه در آن روزها، سایهی مباحث سیاسی بر این تاکسینوشتها سنگینی میکند. آنچه از زبان طرفهای گفتوگوی من خواهید خواند، گرچه مطابق واقع و حتیالامکان دقیقاً همانی است که گفتهاند، ولی بهدلایلی معلوم نیست دقیقاً همانی هم باشد که در ذهن و دل بدان معتقد بودند. گرچه، در بیشترشان ـ ازجمله همین اولی ـ واقعاً قضاوت اینکه ریاکارانه و از ترس چنین باشند، لااقل برای من سخت بود و نمیتوانم به جرأت چنین قضاوتی بکنم. بهعکس نشانههایی میشد جست مبنی بر صداقت گوینده. من بدون هیچ قضاوتی دربارهی صداقت یا عدمصداقت گوینده، گفتوگوها را میآورم. و نیز فارغ از موضع‌گیری نسبت به آنچه در این کشورها میگذرد. درهرحال وضعیتی که کشور سوریه در زمان سفر ما و تا امروز داشت و دارد وضعیتی پیچیده و غیرطبیعی است که داوری را دشوار میسازد. (این وضعیت را در یادداشت آرامش مشکوک توصیف کردهام.)

*

 

30 می 2011 م (9 خرداد 1390 ش)

دمشق

 

از «شام‌سِنتِر» که بیرون می‌آییم، جماعت تاکسی‌دارها که لابد می‌خواهند آخرین سرویس‌شان را ببرند و بعد به خانه روند، دوره‌مان می‌کنند. یکی که قد کوتاه و هیکل توپُری دارد، پیش از همه جلو می‌آید و می‌پرسد که تاکسی می‌خواهیم یا نه.

ـ           تا «هتل سفیر» چند می‌بری؟

ـ           کدام هتل سفیر؟

ـ           همانی که مقابل مرقد «سیدة زینب» است.

ـ           لیر یا ایرانی؟

ـ           لیر.

عددی می‌گوید که درست متوجه نمی‌شوم. با نگاه، از راننده‌ی دیگری که مرد ریشوی قدبلند و لاغری است و چندقدمی آن‌طرف‌تر ایستاده، کمک می‌طلبد. او هم جلو می‌آید و از من می‌خواهد پول‌هایی که در جیب دارم را بدهم دستش. دست می‌برم به جیبم و یک اسکناس دویست‌لیری و دو سکه‌ی ده‌لیری نشانش می‌دهم. می‌گوید «نه! کم است». اسکناس دویست‌لیری را از دستم بیرون می‌کشد و از جیبش یک اسکناس صدلیری درمی‌آورد می‌گذارد روی آن و نشانم می‌دهد. یعنی که کرایه می‌شود سیصدلیر.

ساعت دوازده شب است و وقت و حوصله‌ی چانه‌زدن ندارم. به قبول سر تکان می‌دهم. بی‌معطلی می‌رود طرف ماشین‌اش ـ که یک هیوندای زردرنگ است ـ و درِ عقب را برای‌مان باز می‌کند. می‌خواهیم سوار شویم که یک‌هو راننده‌ی اولی می‌پرد جلو و مانع می‌شود. در را می‌بندد و همان‌طور که دست‌هاش را با سرعت در هوا تکان می‌دهد، شروع می‌کند دادوفریادکردن با راننده‌ی دوم. یکی این می‌گوید، یکی آن و دعوا بالا می‌گیرد. اولی می‌گوید من اول این‌ها ـ یعنی ما ـ را پیدا کرده‌ام و باید سوار ماشین من شوند، دومی هم می‌گوید او بوده که توانسته حالی‌مان کند کرایه چند است، پس پاداشش این‌ است که ما با او برویم. هیچ‌کدام زیرِ بارِ حرف آن یکی نمی‌روند. ما هم گوشه‌ای می‌ایستیم به تماشا که عاقبت چه می‌شود. چند رهگذر دیگر هم به ما که می‌رسند، پا شُل می‌کنند و می‌ایستند ببینند چه‌خبر است. در این گیرودار یکی دو راننده‌ی دیگر هم آرام می‌خزند کنارمان و انگار که بخواهند کالای ممنوعه‌ای را تبلیغ کنند، بیخ گوشم پیش‌نهاد می‌کنند با آن‌ها برویم. با خنده ردشان می‌کنم. دعوا هنوز ادامه دارد. می‌روم جلو و با اشاره به هیوندای زرد می‌گویم:

من                    اصلن ما می‌خواهیم با این ماشین برویم.

برای لحظه‌ای هردو ساکت می‌شوند و به من نگاه می‌کنند. اما راننده‌ی اولی دوباره‌ی صدایش را بالا می‌برد که «نخیر! نوبتی است. به دلخواه شما نیست». عاقبت غائله با ورود راننده‌ی سوم ـ که جوان خنده‌رویی است و دست می‌برد از جیب خودش اسکناسی را بیرون می‌کشد و به‌عنوان رشوه (!) در جیب راننده‌ی اول می‌گذارد، خاتمه پیدا می‌کند و سوار می‌شویم. راننده هم غرولندکنان سوار می‌شود و راه می‌افتیم.

من                    چی می‌گفت این همکارت؟

راننده                 ولش کن! دیوانه است واقعن!

من                    شغل شما هم شغل سختی است ها!

راننده                 خیلی! خیلی سخت است. از صبح تا شب با این‌همه آدم سروکار می‌زنیم. دیوانه می‌شویم.

جهت گفت‌وگو را عوض می‌کند.

من                    چقدر شهرتان در شب زیباست!

گل از گلش می‌شکفد. با خنده می‌گوید:

راننده                 بله واقعن زیباست! اصلن سوریه کشور قشنگی است. با تاریخ و فرهنگ قشنگ. دختران و پسران قشنگ.

بعد به کوه‌های «قاسیون» که در چشم‌انداز حاشیه‌ی دمشق‌اند اشاره می‌کند و می‌پرسد:

راننده                 بالای آن‌جا رفته‌اید؟ دمشق را از آن‌جا دیده‌اید؟

من                    نه راستش. فرصت نشده.

راننده                 از آن بالا شهر خیلی دیدنی‌ست. باید از آن بالا شهر را ببینی! توی شب که چراغ‌ها روشن است.

من                    پس حیف شد. چون نمی‌رسیم برویم. ما فقط تا فردا سوریه‌ایم. بعد می‌رویم لبنان.

راننده                 چند روز لبنان‌اید؟

من                    چهار روز. بعدش دوباره می‌آییم دمشق و بعد هم ایران.

سری تکان می‌دهد و می‌گوید:

راننده                 سوریه و ایران و لبنان، سه کشور دوست‌داشتنی‌اَند!

من                    تابه‌حال ایران آمدی؟

راننده                 نه. خیلی دلم می‌خواهد. ولی با این تاکسی که نمی‌شود آمد.

من                    حیف است. حتمَن یک سفر با خانواده‌ات بیا ایران. خوش می‌گذرد.

راننده                 ان‌شاءالله. سوریه و ایران و برادرند. روابط‌شان دوستانه است. مردم سوریه خیلی ایرانی‌ها را دوست دارند.

حالا وقت مناسبی است که پرسش اصلی‌ام را بپرسم:

من                    راستی چه خبر است در درعا؟

منتظر می‌ماند بیش‌تر توضیح دهم.

من                    ما اخباری از جنگ داخلی در سوریه شنیده‌ایم.

راننده                 چیز مهمی نیست. یک مشت قانون‌شکن‌اند که نمی‌خواهند زیرِ بار قانون بروند. بعضی‌شان هم قاچاق‌چی و زندانی‌فراری‌اند. همین.

من                    من از بی‌بی‌سی شنیدم. نشان می‌داد خیلی شلوغ بود.

پشت‌بندش برای آن‌که تحریکش کنم حرف بزند، پیاز داغش را زیاد می‌کنم و می‌گویم:

من                    راستش ما خیلی نگران سوریه‌ایم!

و موفق می‌شوم:

راننده                 نه نه! بی‌بی‌سی و العربیه و الجزیره دروغ‌گو اَند. می‌خواهند بین ما اختلاف بیندازند.

من                    فکر می‌کنی چه کسی دارد از این اختلافات حمایت می‌کند؟

با قاطعیت می‌گوید:

راننده                 آمریکا و اسراییل.

من                    و بریتانیا؟

بله احسنت. و بریتانیا. آن‌ها دشمنان ما هستند. ایران و سوریه دشمنان بسیاری دارند. دشمنان مشترک.

من                    آیا این اختلافات، مذهبی است؟ مثلَن بین شیعه و سنی؟

محکم می‌گوید:

راننده                 نه اصلَن. هیچ اختلافی بین شیعه و سنی در سوریه نیست. همه‌ی ما فرزندان آدم و حوا هستیم. همه‌ی ما یک ملت واحدیم. همه‌ی ما مسلمانیم. دین‌مان یکی‌ست.

من                    نظر مردم درباره‌ی بشار چیست؟ قبولش دارند؟

راننده                 بله. این‌جا اصلَن مشکل مهمی نیست. ملت ما متحدند.

من                    دوستش هم دارند؟

راننده                 بله. ما رییس‌جمهورمان را دوست داریم.

من                    بشار چه‌جور آدمی است؟ مؤمن است؟

راننده                 معمولی است. شراب می‌خورد. نماز می‌خواند.

من                    توی شهر تابلوهایی دیدم که روی‌شان نوشته بود «فتنه». یعنی چی؟

راننده                 بله، همین اعتراضات فتنه است دیگر. فتنه‌ی بزرگ.

من                    نوشته بود «الفتنة اشد من القتل».

راننده                 احسنت. این یک فتنه‌ی بزرگ است.

من                    چیزی هم از اختلاف سیاسی در ایران شنیده‌ای؟

راننده                 بله. کمی. آن‌جا هم دعوای پول و قدرت است دیگر. همه‌جا همین‌طور است.

من                    خدا کشور ما و شما را حفظ کند!

راننده                 الاهی آمین!

صدای بوق‌های ممتد یک کاروان عروسی که از خط مقابل‌مان درحال عبور است، رشته‌ی گفت‌وگو را می‌گسلد.

چند دقیقه‌ای به سکوت می‌گذرد. بی‌مقدمه می‌پرسد.

راننده                 شما دوتا تنها هستید یا اولاد دارید؟

می‌خندیم:

من                    نه خودمانیم. تنها.

راننده                 به‌سلامتی‌.

من                    تو ازدواج کرده‌ای؟

راننده                 بله.

من                    اولاد؟

راننده                 دوتا.

من                    خدا حفظ‌شان کند!

راننده                 خدا موفقم کند در تربیت‌شان.

دیگر می‌رسیم مقابل هتل‌مان، «هتل سفیر».

من                    ممنون. همین‌جا پیاده می‌شویم.

می‌ایستد. کرایه را می‌گیرد و کارت ویزیتش را می‌دهد دستم. بعد از روی داشبورد موبایلش را برمی‌دارد و شماره تلفن و اسم من را می‌پرسد و وارد آن می‌کند. تک‌زنگی می‌زند که شماره‌اش بیفتد روی گوشی‌ام.

من                    راستی اسمت چه بود؟

راننده                 طارق! هرکجا خواستید بروید، کافی‌ست به من زنگ بزنید، سریع خودم را می‌رسانم و می‌برم‌تان. تو برادرِ منی، ایشان هم خواهرِ من.

من                    حتمَن. ممنون آقاطارق! خدانگهدار.

راننده                 به‌سلامت. به‌ امید دیدار.

  

محسن حسام مظاهری ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٧
    پيام هاي ديگران ()    +

قبیله‌ی سربازی

 

یکی از تفاوت‌های جامعه با قبیله این است که ورود به جامعه برای یک غریبه امری ساده و ممکن است، ولی داخل‌شدن به یک قبیله این‌طور نیست. اگر ناممکن نباشد، لااقل تشریفات و مناسک خاص خود را دارد. برای عضویت در یک جامعه، نفس حضوری مستمر در محیط فیزیکی آن اغلب کافی است. فرد همین که مدتی در یک شهر زندگی کند، می‌شود شهروند آن شهر. لازم نیست ویژگی‌های خاصی داشته باشد؛ از کس یا کسان خاصی اجازه گرفته باشد، و... . برای عضویت در یک قبیله ولی هم داشتن یک‌سری ویژگی‌های متمایزکننده‌ی تو با دیگران لازم است، هم گذراندن یک‌سری مراحل مشخص، هم تأیید مراجعی ذی‌صلاح. همین‌هاست که قبیله و اعضایش را تمایز می‌بخشد از دیگران.

قبیله، زبان و گویش و لهجه‌ی خاص خودش را دارد. آداب و مناسک و رسوم خاص خودش را دارد. حتا گاه دین و آیین خاص خودش را دارد. تنها راه برای فهم این فرهنگ و ورود به این گفتمان، عضویت در قبیله است. مگرنه، از بیرون، تنها ظواهری از زندگی قبیله را می‌شود دید. حداکثر مانند آن‌چه که یک گردش‌گر در سفرش کوتاه‌اش به یک کشور غریب می‌تواند ببیند و بفهمد.

با این اوصاف، سربازی شباهت بسیاری دارد به یک قبیله. همه‌ی آن‌چه باید چنین شباهتی را پدید آورد در سربازی موجود است. اعضای این قبیله، به اشکال مختلف از جامعه‌ی دیگران، جامعه‌ای که خود نیز پیش‌تر عضو آن بوده‌اند، جدا می‌شوند. پوشش خاص‌شان (لباس سربازی) گرفته تا محیط زندگی مجزای‌شان (پادگان) تا زبان و آداب و رسوم متفاوت‌شان (آداب و قوانین سربازی) تا جنسیت واحد و گروه سنی مشابه‌شان و خیلی موارد دیگر.

مانند هر قبیله، با معیار سربازی می‌شود جامعه را دوپاره فرض کرد: دسته‌ی اول آن‌هایی که سرباز اند و دسته‌ی دوم آن‌ها که سرباز نیستند. و البته این قبیله، قبیله‌ای است که عضویت در آن اجباری است و معمولاً خلاف میل و رغبت خود فرد است. عضویتی که گرچه مدت زمان مشخص و محدودی دارد، اما حتا پس از انقضای این مدت هم فرد عضو اجتماع دیگری می‌شود که باز با قبیله مرتبط است: اجتماعِ آ‌ن‌ها که روزی سرباز بوده‌اند و تجربه‌ی عضویت در قبیله را دارند. به‌موازت و متمایز از اجتماع آن‌ها که هیچ‌وقت سرباز نبوده و در آینده هم نخواهند شد. 

سربازشدن، ورود به دنیایی تازه است که همیشه و پیش‌تر هم وجود داشته، به‌موازات زندگی واقعی‌ات، ولی نمی‌دیدی‌اش. داخل‌اش نمی‌شدی. چون عضو قبیله نبودی!

و حالا من هم عضوی از این قبیله‌ام. و همین است که وقتی صبح وارد مترو شدم، بیش از ده دوازده تا از هم‌قبیله‌گی‌هام را در یک نگاه دیدم. آن‌همه سرباز در یک واگن! که دیروز هم بوده‌اند، ولی من نمی‌دیدم‌شان.

محسن حسام مظاهری ; ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٤
    پيام هاي ديگران ()    +

سربازی؟

 

ـ سربازی؟

از همان وقتی که کوله‌ی سربازی، شامل لباس و پوتین و جوراب و نشان‌ها را گرفتم و روی دوشم انداختم و از پادگان زدم بیرون، منتظر شنیدن این سئوال بودم. سئوالی که ازین به بعد بسیار با آن مواجه خواهم شد. هنوز قطار مترو از ایستگاه نبرد راه نیفتاده، سوار شده و نشده، قرعه‌ی پرسیدن اولین‌بارِ این سئوال به نام پیرمردی خوش‌تیپ با سبیلی سفید و مرتب می‌افتد که روی صندلی مقابلم نشسته.

سر تکان می‌دهم که یعنی بله.

سرباز دیگری که کنارم ایستاده، آرام می‌پرسد:

ـ تازه سرباز شدی؟

می‌گویم:

ـ آره. درست از همین امروز.

می‌خندد:

ـ زود می‌گذره! من آخراشه. صفر یکی؟

ـ آره.

ـ جای خوبیه. زیاد اذیت نمی‌کنن. من صفر دو اَم.

پیرمرد می‌پرد وسط حرف‌مان:

ـ دیپلمی؟

ـ نه. فوق لیسانسم.

تعجب می‌کند. انگار سربازی مال دیپلم‌هاست.

ـ چی خوندی؟

ـ جامعه‌شناسی.

نزدیک است شاخ دربیاورد!

قبل از آن‌که سئوال دیگری بپرسد، خداحافظی می‌کنم و پیاده می‌شوم.

سرباز صفر دویی، پشت سرم بلند می‌گوید «موفق باشی!».

حس خوبی دارم.

محسن حسام مظاهری ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۳
    پيام هاي ديگران ()    +

آغاز/پایان یک کابوس

و بالاخره من «سرباز» شدم...

روزی که کابوسش از سال‌های دبیرستان همیشه هم‌راهم بود، سرانجام فرا رسید.

امروز

دوم تیر 90

پادگان 01 نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران

گردان 521

«سربازی‌نوشت» یادداشت‌های پراکنده‌ی من از است از این دوران.

محسن حسام مظاهری ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢
    پيام هاي ديگران ()    +

دانش‌جوی پی‌رو خط امام

 

تهران

از ولیعصر تا هفت تیر

 

 

راننده                 بدو بدو سوار شو! خیس نشی!

من                    هفت تیر میری؟

راننده                 آره دیگه. برو بالا.

سوار میشوم. او هم چترش را میبندد و سوار میشود و استارت میزند.

راننده                 یهدفعهای عجب بارونی شدا! خوش با حال کشاورزا.

لهجهی شمالی بانمکی دارد. پشت چراغ قرمز حافظ که میرسیم، بدون مقدمه، برمیگردد سمت مرد میانسالی که کنار من نشسته و میپرسد:

راننده                 آقا شما از دانشجوآی قدیمی. نه؟

مرد میان‌سال با تعجب پاسخ میدهد:

مرد میان‌سال      بعله. چهطور؟

راننده                 دانشجوآی پیرو خط امام. درسته؟

مرد میان‌سال      نه. سن ما دیگه به پیرو خط امامبودن قد نداد!

راننده                 ولی آقا قبول داری دانشجوبودن اون موقعا یه مزهی دیگهای داشت؟

مرد میان‌سال که انگار خیال‌ش از پرسش راننده راحت شده، نفسی بیرون می‌دهد و بادی به غبغب می‌اندازد و می‌گوید:

مرد میان‌سال      پس چی؟ مث حالا نبود که هرکی شب بخوابه، صُب پاشه بره کنکور بده و دانشجو بشه.

راننده                 احسنت!

مرد میان‌سال      اونم چه کنکوری! یه مشت سوآلای آسون و بیخودی که هر بچه کلاس اولی بلده. تازه همه اَم که تقلب میکنن.

راننده                 احسنت!

مرد میان‌سال      اصلن ارزش داشت دانشجویی. خیلی مهم بود. من یادمه وختی قبول شدم دانشگا، خدابیامرز مادرم ...

راننده                 خدا رحمتشون کنه.

مرد میان‌سال      ... خدا اموات شما رَم بیامرزه. اصرار پشت اصرار که باید همه دوستاتُ دعوت کنی خونه، بِشون شام بدیم. منم همه رفیقا وُ فکُ فامیلا دعوت کردم، چه سفرهای شد! منظور اینکه اینقد مهم بود. اصلن تو محل میپیچید یه همچین اتفاقی که میفتاد واسه کسی. حالا اینقد دانشگا زیاد شده، عین ببخشیدا، خیلی ببخشید پِشگل، هر ده کورهای میری دانشگا ریخته. دولتیا که هیچ. آزادُ پیام نورُ علمی کاربردیُ غیرانتفاعیُ اووووه! چه خبره؟

راننده                 آی قربون دهنت!

مرد میان‌سال      حالا باز این علمی کاربردی بهتر از باقیشونه.

راننده                 احسنت. همینُ میخواسّم بپرسم. این چه جوریه دانشگاش؟

مرد میان‌سال      دانشگاه خوبیه. خیلی بهتر از آزاده، پولشَم خب کمتر از اونه.

راننده                 بله، آفرین.

مرد میان‌سال      من خودم اونجا تدریس میکنم. خبر دارم. بچههای خوبیم میان.

راننده                 جدی میگی؟ خب خیالم راحت شد. من آخه دخترم علمی کاربردی قبول شده.

مرد میان‌سال      اِ! باریکلا. چی؟

راننده                 حسابداری.

مرد میان‌سال      خیلی خوبه. رشتهی خوبیه.

راننده                 فقط ایشالا که درسش تموم شد کار گیرش بیاد.

مرد میان‌سال      نگرانش نباش. میاد ایشالا. حسابداری رشتهی خوبیه. اصلن همهی رشتههای این دانشگاه خوبه. چون کاربردیه. به درد جامعه میخوره.

راننده                 باریکلا! قبول دارم. باید همین چیزا رُ یاد بده دیگه دانشگا. چیزی که به درد مردم بخوره.

مرد میان‌سال      چیه این رشتههای دیگه. مث الاهیاتُ فلسفه وُ علوم سیاسیُ ...

راننده                 فقهُ.

مرد میان‌سال      چیه اینا؟ به چه درد کسی میخوره؟

راننده                 آره والا.

مرد میان‌سال      حوزه کمِشون بود، دیگه دانشگام افتاده دست آخوندا.

 

محسن حسام مظاهری ; ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱
    پيام هاي ديگران ()    +

مهناز صابونچی

 

 

تهران

از مطهری تا سیدخندان

 

 

 

راننده                 ببخشین، اینکه دارین میخونین چه کتابیه؟

لهجه‌ی شمالی دارد. سرش را آورده نزدیک من و با چشم و ابرو به مجلهای که دستم است، اشاره میکند.

من                    کتاب نیس، مَجلَّس.

راننده                 اِ؟ به این قطوری؟ نکنه همین مجله جدیدَس که تبلیغِشُ میکنن؟

من                    کدوم؟

راننده                 همینکه نمیدونم سیُ شیشتا، چلُ دوتا، یه همچین حدودی صَفه داره. تموم رنگیه. الان سرِ میرزای شیرازی تبلیغِشُ زده بود دیگه.

من                    آهان، همون که مال مشاییه؟

راننده                 نه؛ هفتِ صبحُ نمیگم.

من                    میدونم، تماشا رُ میگین دیگه؟

راننده                 آره یه همچین اسمی داره.

من                    که در مورد ورزشُ سینماس دیگه؟

راننده                 باریکلا.

من                    همونه که من میگم.

راننده                 اِ! اونم پس مال مشاییه؟

من                    انگار.

راننده                 عجب!

سری تکان میدهد و بلند میخندد. مانند کسی که راز جدیدی را فهمیده. بعد سرش را میآورد نزدیکتر و آرام میپرسد:

راننده                 چیکارَس این آدم؟ شما میشناسیش؟

من                    والا چه عرض کنم. آدم عجیبیه ظاهراً.

راننده                 خیلیَم مرموزه. نه؟

من                    خیلی.

راننده                 صُب یکی سوار شده بود، همینجای شما نیشسّه بود، یه نیمساعتی داشت در مورد مشایی حرف میزد. خیلی چیزا گُف. مُخم سوت کشید.

من                    چه جالب! چی میگُف حالا؟

سرِ مفتح، یک خانم میانسالِ چاق و پشتبندش هم یک مرد و زن سوار میشوند.

راننده                 میگف اسراییلیه.

من                    کی؟ مشایی؟

راننده                 آره. میگف اهل این جادو جنبلُ این چیزام هس. شما خبر داری؟ اینجوره؟

من                    چی بگم والا. حرف که در موردش زیاده. ولی راسُ دوروغشُ خدا عالمه. باید از احمدینژاد پرسید. اون انگار خوب میشناسدِش.

راننده                 آره. اون که خیلی باش جیجیباجیه.

من                    حسابی. مال طرفای شمام هست.

راننده                 آره، شمالیه. مال بابله. خانزادهس.

من                    جدی؟

راننده                 بعله. من میشناسم فامیلشُ. دورادور.

من                    پس خوش به حالت!

میخندد.

راننده                 ما که از کارِ رییس رؤسا سر در نمیاریم. صب تا شب تو خیابون چرخ میزنیم، حرفای ملتُ گوش میکنیم. یکی اون میگه، یکی شما میگی. اینجوری میفهمیم کجا چه خبره.

صدای مرد مسافر پشتسری، رشتهی کلامش را قطع میکند.

مرد مسافر          آقا! قربونت ما میخوایم بریم مهناز.

راننده                 کجای مهناز؟

مرد مسافر          صابونچی.

راننده                 مهناز که همون صابونچیه. کجاش؟

مرد مسافر          شیشم.

راننده                 یه کم جلوتره. رسیدیم خبرت میکنم. مهنازخانومی که شما دنبالشی، بعدِ انقلاب اسمشُ عوض کرده. شده صابونچی.

خانم میانسال آرام میگوید:

خانم میانسال    بگو مهنازِ صابونچی!

راننده میخندد.

راننده                 باریکلا. این بهتر شد. مهنازِ صابونچی.

میرسیم پشت چراغ قرمز سرِ بهشتی. راننده به خیابان مقابل اشاره میکند و میگوید:

راننده                 بفرما! ببین داداش! این خیابونُ که میبینی، مهنازه. از همینجا شروع میشه.

چراغ سبز میشود. رسیده‌ایم وسط چهارراه، که یک موتوری با سرعت چراغ قرمز سمت راست‌مان را رد میکند و میآید طرفمان. درست یکمتری ما ترمز میکند. پسر جوان متوتورسوار، بهزحمت خود و موتورش را کنترل میکند که نیفتد. ولی دختر پشتسرش ولو میشود روی زمین. رد میشویم. صدای پسر موتوری میآید که احتمالن خطاب به راننده بلند میگوید: اِی مادرتُ ...!

راننده                 دیدی؟ جوونِ نادون چه جور داشت خودشُ به کشتن میداد. لابد خواسّه جلوی دختره اِفه بیاد. آخه احمقجان! کوری؟ نمیبینی قرمزه. تازه چشمشون که به قرمز میخوره، رَم میکنن بهجایی که وایسَن. بلانسبت مث این گاوای اسپانیایی.

خانم میانسال نچنچ میکند.

من                    خدا رحم کرد. نزدیک بودا!

راننده                 خدا میدونه هرروز چَنتا ازین موتوریا میمیرن. تو همین تِران. سرِ همین بیاحتیاطیُ خامی.

مردی که دنبال آدرس میگشت، میگوید:

مرد مسافر          حالا یه صدقه بذار کنار! نرسیدیم؟

راننده                 چرا. ایناهاش. میبینی تابلو رُ. شیشم. برین به سلامت.

مرد مسافر          قربونِ دسِّت. چِقد میشه؟

راننده                 قابل نداره. شِیصد.

مرد همانطور که پیاده میشود، یک اسکناس دوهزارتومنی میدهد به راننده.

راننده                 خورده بده. صدی نداشتی؟

مرد که حالا کنار پنجرهی من ایستاده، دست میکند توی جیب شلوارش و یک دستهی نامرتب اسکناس درمیآورد که وسطشان همه صدتومنی اند.

راننده                 مردِ مؤمن! تو که اینهمه پول خورد داری، چرا دوهزاری میدی؟ یه پونصدی بده، یه صدی. اوناهاش.

همین کار را میکند و دوهزاریاش را پس میگیرد. راه میافتیم.

راننده                 خودشَم شوفر تاکسی بود.

من                    کی؟

راننده                 همینکه الان با زنش پیاده شد که.

من                    چهطور؟

راننده                 ندیدی چِقد صدی، دیویسی داش؟ فقط شوفرا اینقد پول خورد دارن.

خانم میانسال    نه آقا! اگه راننده بود که آدرس نمیپرسید. تازه بنده خدا اول یه پنجهزاری دراوُرد بده. نمیدونِس کرایه چه حدوده. از شهرستان بودن.

راننده                 شاید. میخورد به قیافهشون. آره دیگه این بندههای خدا میان تِران، کلا میذارن سرشون. من چَن روز پیش سرِ ونک یه مَرده با یه لباس عجیب غریب جلومُ گِرِف که میخوام برم حقانی. گمونم مال سیستان بلوچستانُ اونورا بود. گفتم باشه بیا بالا. نیومد. هی میگف میخوای چقد بگیری؟ آخرش به زور سوارش کردم بِش میگم بندهخدا! وقتی میگی حقانی، من میگم سوار شو، جَلد بپر بالا دیگه. این یعنی اینکه من مسیرمه باز مسافر میزنم. ولی وقتی میگی چند میبری، یعنی دربست. به ضرر خودته.

خانم میانسال    حالا شما انسانیت به خرج دادی، بِش اینُ گفتی. رانندههای دیگه اینجوری نیسّن. من دوستِ خودم سهسال پیش از انگلستان اومده بود ایران، از همون ونک میخواسّه بره آرژانتین، یه تاکسیه سوارش کرده بود، فهمیده بوده طرف تازهوارده، بیانصاف سههزارتومن ازش گرفته بوده. سهسال پیش. واسه اون یهذره راه. خیلی بیانصافن.

راننده، پشتِ همکارهاش درمیآید و میگوید:

راننده                 نه خانوم. میگن. اینجوریا نیس. همه‌ی راننده‌ها ببینن طرف غریبه، میگن.

خانم میانسال    نه، نمیگن.

راننده                 چرا. آخه کسی که از هشتِ صبح تا هشتِ شب تو خیابون میچرخه، صدتومن صدتومن جمع میکنه، نمیاد خودشُ اینجوری خراب کنه و ازین پولا بخوره.

خانم میانسال    والا ما که ندیدیم. الان من هر روز مسیرمه، از سرِ تختطاوس تا ونک. اینورِ سال دوبار کرایه رُ گرون کردن.

راننده                 نه. یه بار فقط گرون کردن. اونم اتحادیه کرد.

خانم میانسال    نه. دو بار کردن. سیصد بود، یهسری کردنِش سیصدُ پنجا. باز دوباره پَیروزا کردن چارصد.

راننده                 نه اون مسیر کرایه پارسالش آخه سیصدُ بیسُ پنج بوده. حالا همکارای ما بیسُپنجِشُ نمیگرفتن یا شما نمیدادی، بماند. یعنی فقط یه هفتادُ پنجتومن اومده روش.

خانم میانسال    ما که مسیر هرروزهمونه. میبینیم این خبرا نیس.

راننده                 من آخه دوسهتا رفیقام تو اون خطن. خبر دارم.

خانم میانسال     والا ما هرچی بگیم، شما باز حرف خودتُ میزنی. حالا این کرایهی ما چقد شد؟

راننده                 کجا سوار شدین؟ سرِ مطهری؟

خانم میانسال     نه. سرِ مفتح.

راننده                 قابل نداره. پونصد. اونم شما هرچی همیشه میدی، بده! اصلن میخوای نده!   

محسن حسام مظاهری ; ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٩
    پيام هاي ديگران ()    +

سگ و گربه

 

تهران

از سرِ دولت تا هفت تیر

 

 

ـ  خانم اون وسط نایست! سریع رد شو!

صدای بلندگوی یکی از دو پلیس موتورسوار است که دارند از بالای خیابان نزدیک می‌شوند. زنِ میانسالِ بیچاره، که درست روی خط میان دو لاین ایستاده، دستوپایش را گم میکند. نزدیک است پاکت سیبها و پرتقالها از دستش ول شود، بریزد وسط خیابان. اول کمی مکث میکند و بعد بدو خودش را میاندازد توی پیادهرو. پلیسهای موتوری و پشت سرشان یک بنز مشکی و بعد هم دوتا ماشین شاسیبلند ـ که اسمشان را نمیدانم ـ به سرعت چراغ قرمزِ سرِ دولت را رد میکنند و میروند. همزمان یک پیکان سفید قدیمی هم جلوی پایم میایستد. سوار میشوم. قبل از من یک مرد چهل پنجاهساله که ریش پرفسوری دارد و جلو نشسته و یک پسر و دختر جوان هم سوار شدهاند.

مرد ریش‌پرفسوری                        کی بود این؟

راننده                             کی کی بود؟

مرد ریش‌پرفسوری                        همینکه اسکورتِش میکردن.

راننده                             ندیدم.

مرد ریش‌پرفسوری                        اِ! چطور ندیدی؟! همین الان از کنارمون رد شد.

راننده                             ای آقا! من حواسم به مسافراس. چیکار دارم به اسکورت؟

مرد ریش‌پرفسوری                        خارجی نبود. چون پرچم مَرچم به آنتنِش نداش. یا رفسنجانی بود یا احمدینژاد یا یکی از لاریجانیا.

پیرمرد راننده با بیتفاوتی میگوید:

راننده                             حالا چه فرقی میکنه به حالِ منُ شما؟ هان؟

مرد ریش‌پرفسوری                        فرقی که نمیکنه. ولی ملت یه جوری کنار وایساده بودن، نیگا می‌‌کردن که انگار از آسمون کسی اومده!

راننده                             ملت کارشون همینه.

مرد ریش‌پرفسوری                        ولی فعلن که میونهشون حسابی شیکرآبه.

راننده                             کیا؟

مرد ریش‌پرفسوری                        همین رئیس رؤسای خودمون.

راننده                             چطور؟

مرد ریش‌پرفسوری                        خبر نداری مگه؟! یارو استعفا کرده.

راننده                             کی؟

مرد ریش‌پرفسوری                        آقای رییسجمهور!

این را با یک لحن کنایهآمیز میگوید.

راننده                             جدی؟ چرا پس؟

مرد ریش‌پرفسوری                        هیچی. میخواس پاشُ یه ذره از گیلیمش درازتر کنه، نذاشتن.

راننده                             عجب! چطور؟

مرد ریش‌پرفسوری                        ای بابا! یعنی اینم خبر نداری؟ سرِ همون وزیره دیگه، که میخواس ورِش داره. خامنهای نذاش. آقام به تریجِ قباشون برخورد،  قهر کرد، رفت خونه، تنگ نیسَش ورِ دلِ زنُ بچَّش. ده دوازده روز نَرَف سرِ کار.

راننده                             پس دیشب که انگار تلیویزون نشونش داد.

مرد ریش‌پرفسوری                        همین دیگه. تازه برگشته. غلط نکنم اون پشتُ پَسَلا یه گاوبندیای چیزی کردن باهم. کنار اومدن. شک نکن! اینا سرتاپاشون یه کرباسه. گوشتِ همَم بُخورن، استُخونشُ نمیندازن دور.

راننده                             لا اله الا الله!

مرد ریش‌پرفسوری                        جنگ قدرته دیگه آقا! همهجای دنیام همینه. الان شما نیگا کن آمریکا دورتادورِ ایرانُ نیرو چیده. هر ور که بخوای بری بیرون، میخوری به پستِ سربازاش. تو خلیج فارس که یه عالم ناو وُ کشتی داره. اینوَر عراق که دستشه. اونوَر افغانستانُ پاکستان تو مُشتِشه. بالام همینطور. فقط مونده بود یه سوریه با ما بود که اونم داره حکومتِش ور میوفته.

راننده                             خدا آخرُ عاقبتمونُ ختمِ بخیر کنه!

مرد ریش‌پرفسوری                        ولی عجب ککی افتاده تو تنبونِ عربا! خدایی کی فکرشُ میکرد به همچین روزی دچار شَن. اون از مبارک که رفت اینم از این یارو خُله، سرهنگ قذافی. بدتر از همه این شیخای خِپِلِ خلیجَن. اونام میرَن. همَشون. مگه صدام نرفت؟ بیشرفا دیدی دیشب یه پسربچه رُ کشته بودن؟

راننده                             نه.

مرد ریش‌پرفسوری                        خدا نگذره ازشون. آخه یکی نیس بگه بی‌ناموس! به زنُ بچه چیکار داری؟

پناه بر خدا.

مرد ریش‌پرفسوری                        اون یارو یمنیه اَم که افتاده به گهخوردن. ولی مردمِش قبول نمیکنن. گفتن باید بری. من که می‌گم حالا که تا این‌جا اومدن، باید تا تَش وایسن. اگه عقب بکشن دخلِشون اومدَس. صد در صد. قبول نداری؟

راننده                             چی بگم والا؟ اصلِ کار این سعودیای بیهمهچیزن. کی بشه آتیش بگیره به دومَنِ اونا.

مرد ریش‌پرفسوری                        زکی! گرفته. اونجام شلوغ شده. اخبارُ نمیبینی مگه؟

راننده                             نه آقا. من صُب که میام بیرون، دیگه جنازم شب میرسه خونه. اگه باشه دوتا لقمه میخورم، نباشه هم که سرمُ میذارم رو بالشُ یاعلی. اخبارم اگه روشن باشه به وسطاش نرسیده خوابم. نه اعصابشُ دارم، نه حوصلهشُ. چی مگه؟ والا به قرآن! یا کشتُ کشتاره یا جنگُ دعوا. داخلیا وُ خارجیا. همه مث سگُ گربه دارن بِهم میپَرن.

مرد ریش‌پرفسوری                        خب سیاست همینه دیگه.

راننده                             آخه چیش به منُ شما میرسه؟ والا اگه اینا بهخاطرِ منُ شما همُ تیکهپاره کنن. بلانسبتِ شما، خودمُ میگم، ما سگخوریم! نه سرِ پیازیم نه تَش. غیرِ اینه؟

مرد ریشپرفسوری چیزی نمیگوید. لااقل تا هفت تیر که من پیاده میشوم.    

محسن حسام مظاهری ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱۳
    پيام هاي ديگران ()    +

خرید

 

از حافظ تا کریم­خان

 

راننده                 اه! این­همه نیرو. خبریه مگه؟

پسر جوان           نمی­دونم. والا ما که فردا قراره بیایم خرید.

چشمکی میزند و می­خندد.

راننده                 جدی؟ میای؟

پسر جوان           آره. با بروبچ. آخه سه­شنبه هفته­ی قبلی نشد خرید کنیم. ایشالا فردا میایم.

راننده                 پس فردام مأموربازاره.

پسر جوان           حتمن. هرچی به آخرِ سال نزدیک بشه، قیمتام بیش­تر می­شن. ولی سه­شنبه­ی آخرِ سالُ عشقه. دیگه اوجِ گرونی می­شه. اوج خرید. حالا می­بینی.

محسن حسام مظاهری ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
    پيام هاي ديگران ()    +

کانتینر طلا

 

تهران

از انقلاب تا کریم‌خان

 

راننده                 تازه دارن مأمورا میان.

در را می‌بندم.

من                    آره. ولی انگار خبری‌اَم نیس. مگه از صُب نبود؟

راننده                 نه. یکی دو ساعت دیگه پیداشون می‌شه. عصرُ شبه.

من                    مِثِ این‌که خودشونَم گفتن می‌خوان بیان.

راننده                 کیا؟

من                    موسوی و کروبی.

راننده                 موسوی رُ که نمی‌ذارن. اون یکی‌اَم که وِلِش کن! خودش خدای شارلاتاناس. حالا دیگه واسه ما آدم حسابی شده! والا به‌خدا.

می‌پیچد داخل کشاورز.

راننده                 صبحی، عباس‌آباد، سرِ چارراه قصر، یه جوونه رفده بود یالای یه جرثقیل. عکس موسوی رُ گرفته بود بالا. گفتم بیا پایین. آخه این چه کاریه می‌کنی. می‌گیرنِت چوب تو آسینت می‌کنن.

من                    ولی خودمونیما. اینا که یه روز می‌گفتن نه غزه نه، لبنان، حالا واسه مصر می‌گن می‌خوایم راپیمایی کنیم. مسخره نیس؟

راننده                 این‌که بهونه‌شونه. همه می‌دونن. و الا مصریا کدوم خری‌اَن؟ والا به‌خدا. ما رُ چه به اونا. این‌همه سال ما داشتیم می‌جنگیدیم، اونا کجا بودن؟ اصلن مگه همین مصریا نبودن که به صدام کمک کردن؟ کم مگه بچه‌هامونُ کشتن همینا؟

کمی مکث می‌کند و بعد با لحنی که انگار بخواهد از خودش رفع اتهام کند ادامه می‌دهد:

راننده                 البته من کاری به این حکومت ندارما. ولی خب، مگه اونا که تو جنگ شهید و مجروح شدن کی بودن. همین بچه‌ها بودند دیگه. تو ارتشُ جاهای دیگه.

سرِ وصال یک دختر جوان و یک زن میان‌سال سوار می‌شوند. زن میان‌سال، همین که در را می‌بندد، می‌پرسد:

زن                     من ولی‌عصر پیاده می‌شم، چه‌قد می‌شه؟

راننده آرام می‌گوید:

راننده                 سیصدتومن خانوم.

زن میان‌سال، یک‌هو انگار به برق وصل‌ش کرده باشند، از جا می‌پرد و با خشم می‌گوید:

زن                     سیصدتومن؟! چه خبره؟ واسه همین یه ذره راه؟

راننده خون‌سردی خودش را حفظ می‌کند:

راننده                 بحثِ یه ذره راه نیس خانوم! قیمتشه. از انقلاب چارصد، از بلوار سیصد. هرجای بلوار.

زن                     خوبه والا! یه شبه صدتومن گرون شد. دیویس‌تومن بود تا همین دیروز که.

راننده                 نه خانوم. اولن که دیویس‌تومن نبودُ دویویسُ‌پنجا بود. دومَن بیش‌تر از دوماهه که قیمت عوض شده. منم قبلن لنت می‌خریدم سه تومن، حالا می‌خرم چارُ پونصد.

زن                     شکرِ خدا همه‌چی بالا می‌ره، الا حقوق ما کارمندا. چوب همه گرونیا رُ باید ما بخوریم.

تُنِ صداش، با یک شیب تند، لحظه به لحظه بیش‌تر می‌شود:

زن                     من نمی‌فهمم دیگه واسه چی اینا، این کنارا ایستادن.

منظورش مأموران یگان ویژه است که دسته‌دسته و پراکنده، کنار بلوار ایستاده‌اند؛ به انتظار یکی دو ساعت دیگر.

زن                     به‌جای این‌که مردم طلب‌کار باشن، اینا از مردم طلب‌کارن. خیلی پُررو اَن والا! کسی نمی‌گه اون‌همه پول نفتُ چه جوری اینا وُ رییساشونُ و آخوندا می‌خورن. کسی نمی‌گه اون کانتینرای طلا که خارج کردن، چی شد. فقط طلب دارن. آقا نیگر دار! من پیاده شم.

راننده                 بفرما اینم هفصدتومنِ شما.

زن که پیاده می‌شود، راننده بلند می‌زند زیر خنده.

راننده                 دیدی چه‌طور از دویویس‌تومن بحثُ کشوند به سیاست؟

من                    آره. خیلی باحال بود. اینَم خودش هنریه.

دختر جوان، همین‌طور که به مأمورها نگاه می‌کند، با نگرانی از راننده می‌پرسد:

دختر                  آقا شما از انقلاب میاین؟ خبری نبود؟

راننده از آینه وسط نگاهی به دختر می‌کند و می‌گوید:

راننده                 نه هنوز. ولی دارن میان آروم‌آروم. خدا به داد برسه. اینا که مِثِ مبارک نیستن که تا صدتا کشته شدن، خودش استعفا داد رفت. اینا می‌زنن. کاریَم ندارن به چَن‌تاش.   

دختر                  که چی آخه؟ فقط می‌خوان مردمُ به جونِ هم بندازن. بعدم یه عده جوونُ بگیرن بندازن گوشه زندون.       

راننده                 داشتم واسه این آقا می‌گفتم. تو عباس‌آباد یه پسره رفته بود رو جرثقیل عکس موسوی رُ بلند کرده بود.

دختر آرام می‌گوید:

دختر                  بی‌چاره بابا مامانِش!

 

محسن حسام مظاهری ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢۸
    پيام هاي ديگران ()    +

بی‌معنی

راست میگویند که دنیا کوچک است. نشانهاش اینکه وقتی در متروی تهران، نشسته‌ای ممکن است یک پیرمرد اصفهانی ناب، از آنها که فقط در محدودهی چهارباغ و سبزهمیدان اصفهان میتوان یافتشان، عدل بیاید و بنشیند کنارت و وقتی به حرف میآید فکر کنی در بازار قیصریهای یا در عبدالرزاق یا ... .

*

دختر، کیفی روی دوشاش انداخته و پسر دو سه جعبه شیرینی در دستاش گرفته؛ و آرام با هم مشغول صحبت‌اند. ایستگاه میرداماد سوار میشوند و میآیند کنار میلهی بغل صندلی ما میایستند.

پیرمرد بغلدستی، با آرنجاش ضربهای به پهلوی من میزند که یعنی میخواهد چیزی بگوید. سرم را میبرم نزدیکتر.

پیرمرد                منُ اخلاقَم نیس یه همچین وختای، بیشینم سَری جام. همچین که یه زنی، دُخدِری سوار میشِد، جَلدی پا میشم تا بیشینِد. دسّی خودم نیس. اخلاقَم اینجوریِس. کاریشَم نیمیشِد کرد.

اول متوجه نمی‌شوم منظورش چیست. تعریف از اخلاق خودش یا توصیه‌ی غیرمستقیم به من که بلند شوم تا آن دختر بنشیند.

پیرمرد                ولی تو یه همچین موقعیتی، آدِم نیمیدونِد تکلیفِش چی چیه. هی با خودش میگِد وَخزَم تا این دُخدِره بیشینِد، یهوخ پِسِره که باشِس بدِش نیاد. یهوختَم میبینی خوشِش بیادا. ولی آدم میمونِد چیکار بایِس بوکونِد.

کمی مکث میکند و بعد ادامه میدهد:

پیرمرد                مِگه اینکه منُ شوما دوتایمون باهم وخزیم تا این دوتا بیشینن. اونوَخ مشکل حل می‌شِد. چی‌طورِس؟ هان؟

در فکرم که چه‌طور به پیرمرد بگویم من مسیرم طولانی است و می‌خواهم کتاب‌ام را بخوانم و اگر هم بخواهم جای‌ام را به کسی بدهم، ترجیح می‌دهم پیرزن یا پیرمردی باشد، نه دو نفر جوان‌تر از خودم! و حالا هم اصلاً حس فداکاری و ایثار ندارم و... که خود دختر و پسر، با خنده‌ی بلندشان به دادم می‌رسند.

پیرمرد                ولی نه. انگار همچین بدشونَم نیس. اینطوری بیشدِر بِشون خوش میگذِرِد انگار.

خطر رفع می‌شود.

پیرمرد                اینم اِزین جوونا این دوره زمونه برمیادا. پَیرو تو ایسگا ترمینال جنوب سواری مترو شدم. یه دُخدِر پِسِره وَم اومِدن بالا اُ رفتن اون ته یه واگنا وایسادن. متروَم قیامِت بود اِز آدِم. مِثی چی‌چی آدِم چِپیده بود تو. من حواسم جمعی اون دوتا بود. دیدم اونام اِز خداخواسّه، به بونه شولوغی چِسبیدن بِهمُ رفتن تو پرُ بالی هم به هارهارُ تیرتیر! پِسِره یُخده دِرازتِر از دُخدِره بود. هی کلِّشُ میوُرد پاین، که یعنی یه چیزی دری گوشی دخدِره بِگِد، ولی من می‌دیدم هر دفه قایِمِکی یه ماچِشَم می‌کرد.

پیرمرد چشمکی می‌زند و سر تکان می‌دهد.

پیرمرد                آ دخدِره چش‌سیفیدَم همچین دِلِش قیلی ویلی می‌رَف. آ هی می‌گُف چی‌چی؟ که یعنی اون بی‌معنی کَلِّشُ دوباره بِبِرِد پاینُ ماچِش کونِد. خلاصه یه لیم‌بازی اون تَه دراوُرده بودن که نگو. حالا آیاعالِم کاری دیگه وَم کردن یا نه خدا می‌دونِد. کاری نداریم. یه باری دیگه وَم سوار یه تاکسیه شدم. اِز توپخونه. یه پسره با دوس‌دُخدِرِشَم بعدی من سوار شد که بِرِد پارکی شهر ...

می‌رسیم به ایست‌گاه هفت تیر.

پیرمرد                راسّی شوما کوجا بایِد پیاده شین؟ رد نکنیم یه وَخ؟

من                    والا با اجازه‌تون همین ایسگاه.

پیرمرد                خب پَ هیچی دیگه! می‌خواسّم بوگم تو اون یه تیکه را چه مصیبِتی این دوتا بی‌معنی سری ما دراوُردن که دیگه نیمیشِد. برین به سلامت. ببخشین سرِدونُ دردآوُردما!                 

محسن حسام مظاهری ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٤
    پيام هاي ديگران ()    +

نامبر وان

 

امام‌زاده صالح

 

دارم بین کتاب‌های داخل قفسه دنبال یک کتاب تاریخی می‌گردم که جروبحث سه پسر نوجوان توجه‌ام را جلب می‌کند. نگاه‌شان می‌کنم، شانزده هفده ساله اند؛ از همین تیپ معمول جوان‌های بالاشهری. شلوارهای بگی با چندین جیب، کفش‌های اسپرت بزرگ، تی‌شرت‌های مارک‌دار و موهای سیخ! کنار قفسه‌ی کتاب‌ها ایستاده‌اند و از صورت‌های سرخ‌شده و لحن حرف‌زدن‌شان پیداست که دارند برای هم کری می‌خوانند. کنج‌کاو شده‌ام که موضوع کری‌شان آن‌هم در یک کتاب‌فروشی مذهبی چیست. نزدیک است موهای‌م مثل آن‌ها شود وقتی می‌فهمم سرِ چه دارند کل‌کل می‌کنند.

 

پسر اولی                       این چیه دیگه برداشتی؟

به عکس روی جلد کتاب اشاره می‌کند و می‌گوید:

پسر دومی          زکی! قاضی‌یه دیگه!

پسر اولی                       من قاضی ماضی سرم نمی‌شه. من فقط همین بهجتُ قبول دارم.

با دست اشاره می‌کند به عکس آیت‌الله بهجت، روی جلد یکی از کتاب‌ها.

پسر دومی          خره! اصلن می‌دونی قاضی کی بوده؟ همه‌ی این بهجت اینا رُ می‌ذاشته جیب‌ش.

پسر سومی        نه بابا! راس می‌گی؟

پسر دومی          به‌قرآن! خیلی نفس‌ش حق بوده. اینا همه شاگرداشَن.

پسر اولی ولی از رو نمی‌رود: 

پسر اولی                       پَ بگو بهجتُ نمی‌شناسم! بهجت امام‌زمانُ دیده بوده؟ می‌فهمی؟

پسر دومی          اوووه! همین؟ پس حالا اینُ بشنو! می‌دونی قاضی چه‌جوری مُرده؟

پسر اولی با بی‌تفاوتی ساخته‌گی می‌گوید:

پسر اولی                       چه جوری؟

پسر دومی          داشته نماز می‌خونده، می‌رَن سروقت‌ش، می‌بینن تو نماز داره به یه گوشه اشاره می‌کنه وُ سلام می‌ده. بعدِ چَن دقیقه می‌بینن افتاد. گرفتی چی شد؟ تو بغل امام‌زمان جون داده!

پسر اولی، منکرانه، سر تکان می‌دهد.

پسر اولی                       کی می‌گه؟

پسر دومی          اینُ! من دارم بهت می‌گم. خودم خوندم.

پسر سومی که تپل‌تر است، شاید برای عوض‌کردن فضای بحث، کتاب دیگری را برمی‌دارد:

پسر سومی        اه! پسر! این حرفا رُ وِلِش! اگه گفتین این عکسِ کیه؟

دو پسر دیگر شانه بالا می‌اندازند که یعنی نمی‌دانند.

پسر سومی        بابا نخودکی‌یه دیگه. خیلی باحال بوده. می‌شناسین‌ش. ازون نامبرواناس! تو مایه‌های آقامجتهدی!  

پسر اولی، کتاب را از دست‌ش می‌گیرد و چند لحظه به عکس خیره می‌شود.

محسن حسام مظاهری ; ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٠
    پيام هاي ديگران ()    +

پفک

 

تهران

از پارک وی تا پل صدر

 

راننده                 خوب خودتُ راحت کردیا! موسیقی رُ گذاشتی تو گوشِتُ راحت!

می‌خندم. همان‌طور که گوشی‌ها را از گوشَ‌م برمی‌دارم، می‌گویم:

من                    هرچی باشه، بهتر از صدای خیابونا وُ ماشیناس.

راننده                 ولی تو بلندمدت ضرر داره.

من                    بلندمدت نیس. بعضی‌وقتاس. مِثِ حالا که داشتم قدم می‌زدم.

راننده                 آره. اگه قرآن باشه، یکی که آرومُ قشنگ بخونه، خیلی خوبه. می‌شه یه دور قرآنُ ختم کرد همین‌جوری.

برمی‌گردم و نگاه‌ش می‌کنم. به دید ظاهربینی، تیپو قیافه‌اش به این حرف‌ها نمی‌خورد.

راننده                 همیشه‌ی خدا این‌جا پُرِ مسافره واسه نوبنیادُ. ولی معلوم نیس حالا کجا رفتن.

راست می‌گوید. به‌شکل عجیبی از آن‌همه مسافر هیچ‌کس مقصدش نوبنیاد نیست. معطلِ آمدنِ مسافر نمی‌ماند.

راننده                 وِلِش کن! می‌ریم سرِ جردن ببینیم اون‌جا رزق‌مون هَس.

آن‌جا هم خبری از مسافر نیست. شیشه‌ها را می‌دهد بالا و گازش را می‌گیرد و می‌رود.

راننده                 نه؛ مِثِ این‌که کاسب نیستیم. بی‌خیال! خب حالا یه کم غیبت کنیم. چه‌طوره؟

می‌خندد. من هم می‌خندم:

من                    بدفکری نیس.

راننده                 آخه این روزا، بعدِ هدف‌مندی، هرکی سوار می‌شه، تو جمله‌ی دوم سوم شروع می‌کنه به احمدی‌نژاد فحش دادن. می‌گن قیمت خونه پونزده‌درصد گرون شده، به اون فحش می‌دَن. بنزین گرون شده، باز به اون فحش می‌دَن. گوشتُ مرغُ میل‌گردُ نونَ‌ُ روغن‌ماشین گرون شده، همین‌طور. خلاصه از صُب تا شب، تو این ماشین مدام ذکرِ خیرِ احمدی‌نژاده. ماشالا فحش‌خورِشَم مَلَسه. هرچی نشده باشه، دیگه فحشای ملت هدف‌مند شده.

می‌خندم.

راننده                 ولی خدایی تا حالاش به خیر گذشته. من فکر نمی‌کردم بشه اصلَن این طرحُ اجرا کرد.

من                    خب واقعن اصلِ هدف‌مندکردن به نفع خودمونه. اگه ایشالا خوب اجرا بشه و شکست نخوره، خیلی خوبه.

راننده                 بعله آقا. ملت‌َم درسته داره دهن‌ِشون صاف می‌شه، ولی تَهِش می‌فهمن که به نفع‌شونه. منتها من می‌گم دولت نباید یهو ناغافل این طرحُ اجرا می‌کرد. باید یه‌سری زمینه‌سازیا رُ می‌کرد قبلِش. بعدم باید یه‌سری چیزا رُ ارزون می‌کرد که این‌قَد فشار نیاد به ملت. مثلَن همین پراید که الان ما توش نشسّیم. این قیمتِ تموم‌شُدَش دو سه تومنه. خب چرا باید هَش نُه تومن بفروشه؟ بعدم با این کیفیت پایین که خودش آلوده‌کننده‌ی هوام هَس. دُرُس نمیگم؟

من                    چرا. حرفِ حسابه. البته اینَم هَس که مردم ما هم باید یه‌سری اخلاقاشونُ عوض کنن. ما خیلی رفتارای غلطُ بی‌حساب داریم تو مصرف‌کردن‌مون. مثلن همین نون. چه‌قدر خدایی دورریز داریم.

راننده                 اون‌که حساب نداره. اصلن لواشُ که نگو. همه‌شُ دور می‌ریزیم می‌ره.

من                    یا همین بنزین. همین الان تو این ترافیک نیگا کن ببین چَن‌تاشون تک‌سرنشینَن. خب واسه چی؟ طرف، یه خریدِ کوچیک داره، با ماشین شخصی میاد بیرون. هم اسرافه، هم ترافیک، هم آلودگی.

راننده                 خب این البته راه‌حل داره. شما بیا اول پارکینگای چَن‌طبقه وُ بزرگ بزن. بعدم فروش‌گاهای زنجیره‌ای رُ سراسرِ شهر زیاد کن. بعدشَم وسایلِ عمومی رُ گسترش بده. مترو بره همه‌جا، بی‌آرتی بره همه‌جا. الان مثلن همین مسیرِ پارک وی تا نوبنیاد، بی‌آرتی باشه، مترو باشه، خب خیلی از ملت سوار اونا می‌شن. خلاصه یه‌سری ازین کارا رُ بکن، بعد بِکِش رو بنزین. پفک‌اَم که از بچه می‌خوان بگیرن، باید قبلِ‌ش با یه اسباب‌بازی یا یه خوردنیِ سالم سرِشُ گرم کن، تا دیگه بهونه‌ی پفکُ نگیره. بد می‌گم؟

من                    نه. من موافق‌م. همه‌ی این کارا باید باهم باشه. آخرش از یه جایی باید این کار شروع می‌شد.

راننده                 فرمایشِ شمام دُرُسّه. یه‌سری عوض‌کردنام به خودِ ما برمی‌گرده. مثلن همین برق. آقا! کاسِبا کِی صبح کرکره‌ی مغازه رُ می‌دن بالا؟

من                    نُهُ ده.

راننده                 کِی می‌دن پایین؟

من                    کمِ کم همون نُهُ دهِ شب.

راننده                 باریکلا. حالا کِی آفتاب می‌زنه؟

من                    هَف.

راننده                 کِی غروب می‌شه؟

من                    تو این فصل طرفای شیش.

راننده                 بااین حساب یعنی دو سه ساعت از روز که آفتاب هَس، کاسبا هنوز خوابَن تو خونه. ازونوَرَم سه‌ چار ساعت از شبُ باز نیگر می‌دارن. بعدم واسه این‌که جنس‌شونُ به خوردِ منُ شما بدن، صدتا پراژکتور و چراغَم می‌زنن بالاسرش. خب حالا اگه این جماعت صبحا زودتر کله‌ی صبح باز کنن، ازون‌وَرَم زودتر همون سرِ شب بِبندن، هم یه عالم تو برق صرفه‌جویی می‌شه، هم سحرخیز می‌شن، خوش‌اخلاق می‌شن، دیگه به پَرُ پای مشتری نمی‌پیچن، هم شَبَم ورِ دلِ زنُ بچَشونَن، می‌شینن پای فارسی‌وانُ نودُ فیلم. بد می‌گم؟

من                    بد نمی‌گی. ولی خب آخه به این آسونیا هم نیس. اولن همه‌ی این حرفا در بهترین حالت در مورد تهران و چن‌تا شهر مشابه درس درمیاد. تو جنوب، مثلن اهواز، من بودم. طولِ روز این‌قَد هوا گرم و شرجیه که قو تو خیابون نمی‌پره. شهر تازه سرِ شب شلوغ می‌شه. تو همین تهرانِ‌شَم یه جور دیگه مشکل هَس. مثلن بازارِ تهران، که فروش عمده‌ایه، همون کله‌ی صبح باز می‌کنن، عصرم هنوز شب نشده تعطیل می‌کنن. این مغازه‌دارای خرده‌فروشِ تو خیابونان که دیرتر باز می‌کننُ دیرتر می‌بندن. اونَ‌م واسه اینه که خب فروش‌شون تو این ساعتاس. چون تازه ملت چارُ پنج از سرِ کار میان خونه، تا یه چایی بخورنُ یه خستگی در کننُ بعد با زنُ بچه روونه‌ی خیابون بشن واسه خرید، می‌شه همون هفتُ هشت. اگه اینا زود ببندن، کِی ملت ازشون خرید کنن پس؟ صبحِ زودم که باز مشتری ندارن.

کمی فکر می‌کند و بعد می‌گوید:

راننده                 خب ساعتای کار ادارات هم دیر شروع می‌شه. اونارَم باید بکشن جلو.

من                    خب این یعنی یه‌عالمه تغییرِ زیربنایی. یه‌دفعه که نمی‌شه این‌همه زندگی مردمُ تغییر داد. هرجاشُ دس بزنی، باز یه جای دیگَش مشکل‌دار می‌شه.

راننده                 خب پس باید چی‌کار کرد؟

من                    همه‌ی دعوا سر همین چی‌کار باید کرده خب. شوخی که نیس. هفتادُ چند میلیون آدمَن. هرکدومَم سازِ خودشونُ می‌زنن. حقَّم دارن. مدیریت‌کردن‌شون مهمه. هنر اینه که یه‌ پفکُ به قول خودت بگیری از دست بچه که به گریه نیفته.

راننده                 ای بابا! ولی آقا خودمونیما. اداره‌ی مملکتَم چِقَد سخته. همین شوفری انگار راحت‌ترین کارِ دنیاس.    

محسن حسام مظاهری ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٠
    پيام هاي ديگران ()    +

اسفناج

 

به‌حساب، باید سن‌ش از پنجاه هم بالاتر باشد. گرچه تیپ اسپرت و غلط‌اندازی دارد زن میان‌سال؛ شلوار جین، کاپشن قرمز، شال صورتی و پیراهن کتان آبی. دو دختر و یک پسر جوان هم کنارش نشسته‌اند که ظاهرَن فرزندان‌ش هستند.

دروازه‌دولت، پیرمردی سوار می‌شود که یک کیسه پر از برگه‌های اسفناج دست‌ش است. زن، بلند می‌شود و با اصرار جای‌ش را به وی تعارف می‌کند. پیرمرد، اول نمی‌پذیرد. ولی اصرار فراوان زن را که می‌بیند، تسلیم می‌شود. ایست‌گاه بعدی، دختر و پسری که در صندلی مقابل آن‌ها نشسته بودند و از سعدی تا این‌جا یک‌ریز باهم جروبحث می‌کردند، پیاده می‌شوند. پیرمرد، جَلد بلند می‌شود و می‌آید روی یکی از صندلی‌های خالی‌شده می‌نشیند تا زن کاپشن‌صورتی برگردد کنار بچه‌های‌ش. من هم می‌نشینم کنار پیرمرد. حالا پیرمرد و زن مقابل هم نشسته‌اند.

پیرمرد                خانوم بازم شرمنده که به شما زحمت دادم. خدا شما جوونا رُ حفظ کنه که هنوز مراعات ما پیرمردا رُ می‌کنین.

زن می‌خندد و همان‌طور که دست می‌برد و طره‌ی موهای قهوه‌ای‌شده‌اش را می‌فرستد زیر شال، می‌گوید:

زن                     مام جوونای قدیم‌یم پدرجان! جوونای حالا که این چیزا سرشون نمی‌شه. ما رُ این‌جور بزرگ‌مون کردن.

پیرمرد می‌خندد و با حالت پادرمیانی می‌گوید:

پیرمرد                نه! جوونای حالام همین‌طورن. خوبن شکر خدا.

زن مخالف است:

زن                     کاش این‌طور بود که شما می‌گین! خداشاهده منی که خودم تا یه سِن‌بالا می‌بینم، بلند می‌شم جامُ می‌دم بِش، وختی به دخترم می‌گم، این‌کارُ نمی‌کنه. خودش که بلند نمی‌شه هیچی، تازه اعتراض می‌کنه به من که چرا بلند شدی!

پیرمرد رو می‌کند طرف دختر جوانی که کنار زن نشسته و سرش را گذاشته روی شانه‌ی او و به شوخی و جدی می‌گوید:

پیرمرد                خب این یه امتیاز منفی واسه شما!

دخترک با تعجب، جوری‌که بخواهد از خودش دفاع کند، می‌پرسد:

دختر                  من؟!

زن پادرمیانی می‌کند و با اشاره به دختر می‌گوید:

زن                     نه اینُ که نگفتم. یه دختر دیگه دارم تو خونه، چارده سال‌شه. اون این‌طوریه.

بعد صدای‌ش را می‌آورد پایین و چشمکی به پیرمرد می‌زند و می‌گوید:

زن                     البته اینام از همون نسلن. هَمَشون سرتا پا یه کرباسَن.

هردو می‌خندند. دخترک با آرنج‌ش آرام به پهلوی زن می‌زند. پیرمرد، کیسه‌ی اسفناج‌ها را برمیدارد می‌گذارد روی زانوهاش و می‌گوید:

پیرمرد                نه خانوم! من معتقدم جوونامون خیلی خوبن. خصوصَن بعدِ قضایای پارسال، نشون دادن که شجاع هم هستن. از پارسال تالا مهربون‌ترم شدن.

زن چیزی نمی‌گوید. شانه و ابرو بالا می‌اندازد که یعنی خدا کند همین‌طور باشد. پیرمرد ادامه می‌دهد:

پیرمرد                این مملکت، همه‌چیزش خوبه خانوم! هیچی کمُ کسری نداره. از منابع طبیعی‌ش گرفته تا آدماش. منتهای مراتب همیشه بد مدیریت شده. تو این یه قلم شانس نیاوردیم. بعد از مادها و هخامنشیان و ساسانیان، دیگه روی خوش ندیدیم که ندیدیم. اون عظمت کوروش کبیر و داریوش دیگه تکرار نشد. چرا؟ چون اونا یه حکومت مستحکم و اصیل ایرانی بودن. بعدِ اونا، دیگه هرکی اومده، ایلیاتی بوده. اول که عربا اومدن. عرب ملخ‌خور! تو تاریخ هَس، سعد ابی‌وقاص که اومد ایرانُ گرفت، وقتی رَف تو کاخ یزدگرد همین‌طور دورِ خودش می‌چرخید می‌گفت اینا چیه؟ یه جام طلا برداشته بود می‌گُف این آشغالا دیگه به چه دردی می‌خوره؟ تا این حد نمی‌فهمید.

زن می‌زند زیر خنده. دخترش با تردید می‌پرسد:

دختر                  واقعَن؟

پیرمرد                به‌قرآن! تو تاریخ هَس. اینا اصلن نمی‌فهمیدن تمدن چیه، شهر چیه. یه مُشت عربِ بیابونی بودن. بعدم که یه‌سری مغولا حمله کردن و همه‌جا رُ ویرون کردن. یه‌سری تیمور حمله کرد. یه‌سری تُرکا حمله کردن. دیگه از سلجوقیان بگیر تا خوارزمشاهیان و صفویه و قاجار، همه ترک بودن. همه‌اَم مال ایلات بودن. خلاصَش دیگه نشد اون عظمت هخامنشی تکرار بشه.

بعد کمی مکث می‌کند و با اشاره به دختر پسرهای زن می‌گوید:

پیرمرد                ولی من به این جوونا ایمان دارم. اینا می‌تونن یه کارایی بکنن.

محسن حسام مظاهری ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٠
    پيام هاي ديگران ()    +

مختار

جوان اولی           جمعه دیدی مختارُ؟

جوان دومی          تا اونجاش دیدم که تو بیابون رسید به یه خیمه. بعدش افشین اومد دمِ خونه. وایسادیم به حرف.

جوان اولی           زکی! پس اصل کاریشُ ندیدی.

جوان دومی          نه. چی شد مگه؟

جوان اولی           اون چادره، مال یه زنه بود. زنِ یکی از یارای امامحسین. نشونش داد. طرف یکی ازون مایهدارای خَف بوده. یه هیکلم داشت توپ. دم جنگ که میشه، زنه رُ طلاق میده تا همه ارثُ میراثش برسه به اون. بعدم جنگیدنشُ نشون داد.

جوان دومی          نه بابا! چه جوری بود؟

جوان اولی           هیچی رَف میدون، خارِ دشمنا رُ آبجی کرد. میکُشتا! از چپُ راس. دمش گرم. خیلی حال داد.

جوان دومی          حیف شد. تخصیر این افشینه. بسکی فَک زد.

 جوان اولی          حالا تکرارشُ ببین. دیشب چرا هیأت نَیمدی؟

جوان دومی          از باشگا که برگشتم، سرم نافُرم درد میکرد. گرفتم خوابیدم. تو رفتی؟

جوان اولی           پس چی؟ دیشب بچّا ماشیناشونُ آوُرده بودن، مَمَدرضا با گِل رو شیشاشون چیز بنویسه.

جوان دومی          ایول. تواَم دادی؟

جوان اولی           آره. دادم پشت پراید نوشت: «مختار! آمدی جانم به قربانت! ولی حالا چرا؟» چطوره؟

 

 

محسن حسام مظاهری ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢۱
    پيام هاي ديگران ()    +